تبلیغات
افلاکیان راهی به سوی اسمان <meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8" />
<*ReligiousTimes*> <*RSS*>
<*ATOM*>

بازدیدهای امروز: <*DailyHit*>  بازدید
بازدیدهای دیروز: <*YesHit*>  بازدید
مجموع بازدیدها: <*WebLogHit*>  بازدید
[ صفحه اصلی ]

شنبه 26 بهمن 1387 - 11:39 ق.ظ


ادرس جدید وبلاکم اینه
www.emtedad.mihanblog.com  
www.razmande.orq.ir
دوتاش یکی فقط ادراساشون فرق میکنه  خواهش میکنم قدم رنجه کنین
راستی هرکی بخواد وبلاگو بهش میدم  فقط کافیه یه ایمیل برام بزنه


[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[علی ابولیان | لینک ]

دوشنبه 21 مرداد 1387 - 02:08 ق.ظ


زندگی شهید عماد مغنیه



همکاری CIA و سازمان اطلاعات و امنیت ارتش لبنان به صورت تصادفی منجر به لو رفتن محل اقامت مغنیه یا حاج رضوان در پاریس برای DGSE شد.مامور فرانسوی گفت: اشتباه نشده است ما می دانیم پاسپورت شما جعلی است و شما عماد مغنیه هستید باید در مورد موضوع مهمی با شما صحبت کنیم.


سال 1986 در اوج فعالیت گروه های انقلابی اسلامی لبنان و در حالی که نام لبنان گروگانگیری امریکایی ها و اروپایی ها را در خاورمیانه تداعی و جنگ ایران و عراق سال های آخر خود را سپری می کرد یک مامور عالیرتبه اداره کل امنیت خارجی فرانسه (DGSE) مقابل در اتاق یکی از هتل های مناطق شلوغ پاریس ایستاد و با احتیاط و تانی در زد.
مرد لبنانی ساکن اتاق که چند روزی را در این هتل به سر برده بود در را باز کرد و به کسی که در زده بود گفت اتاق را اشتباه گرفته اید. مامور فرانسوی پاسخ داد اشتباه نشده است ما می دانیم پاسپورت شما جعلی است و شما عماد مغنیه هستید باید در مورد موضوع مهمی با شما صحبت کنیم. ظاهراً این تنها موردی بود که عماد مغنیه در تله نیروهای امنیتی غربی گیر افتاد. ماجرا از آنجا آغاز شده بود که از یکی دو سال پیش CIA طی توافقی با دوایر امنیتی ارتش لبنان یک دستگاه بسیار پیچیده و مدرن شنود و رصد مکالمات تلفنی خاورمیانه را در ارتفاعات لبنان کار گذاشت. گردانندگان این ایستگاه اطلاعاتی با زبان های فارسی، فرانسه و عبری آشنایی داشتند. سازمان اطلاعات و امنیت لبنان نیز در عوض متعهد شد اطلاعاتی را که از شنود مکالمات گروگانگیران به دست می آورد با امریکایی ها مبادله کند. در همین اثنا یکی از صداهایی که از سوی لبنانی ها شناسایی شد و مدتی بود از پاریس با بیروت تماس داشت با نمونه صدای مغنیه همخوانی داشت.
همکاری CIA و سازمان اطلاعات و امنیت ارتش لبنان به صورت تصادفی منجر به لو رفتن محل اقامت مغنیه یا حاج رضوان در پاریس برای DGSE شد. اما فرانسوی ها به رغم مخالفت امریکایی ها ترجیح دادند به جای دستگیری، از مغنیه بخواهند هرچه زودتر خاک فرانسه را ترک کند. مغنیه در آن زمان متهم به قتل صدها امریکایی بود و محل اقامتش طبعاً برای اسرائیل هم لو رفته بود. فرانسوی ها نگران آن بودند که نیروهای عملیاتی ویژه امریکا یا اسرائیل بدون هماهنگی با فرانسوی ها او را بربایند و پاریس متهم به تبانی با آنان شود.
سال 1996 نیز ردی از مغنیه در یک کشتی پاکستانی در دوحه قطر یافته شد. عملیاتی به نام Return ox برای دستگیری او طراحی شد. کارکشته ترین واحدهای دریایی ناوگان پنجم امریکا مستقر در خلیج فارس متشکل از کشتی ها و تکاوران اسکادرانی از سه واحد ویژه آبی خاکی مستقل از یکدیگر (Amphibious Squadron Three) به علاوه کماندوهای واحد شناسایی با همکاری واحد های حرفه یی غواصان ماموریت یافتند با حمله یی برق آسا عماد مغنیه را که در کشتی پاکستانی راهی دوحه قطر بود دستگیر کنند. عملیات در آخرین دقایق کنسل شد چون واحدهای اطلاعاتی نتوانستند حضور حتمی مغنیه را در کشتی تایید کنند. با این حال 12 سال بعد عماد در جلسه یی حضور یافت که یک یا چند سازمان اطلاعاتی از قبل جزئیات زمان و مکان ورود و خروج او را شناسایی کرده بودند. از آنجا که مغنیه این بار "قطعاً" و به طور استثنایی در تور تیم شکار قرار گرفته بود گفته می شود چند بمب در یکی از خیابان های کفرسوسه کار گذاشته شد تا اگر بمب اول منجر به کشتن او نشد از انفجارهای بعدی خلاصی نیابد. انیس نقاش دوست نزدیک مغنیه که در مراسم تغسیل و تدفین او حضور داشته و جنازه وی را دیده است می گوید برخلاف آنچه می گویند بمب در پشتی بالای سر صندلی او کار گذاشته نشده بود. بمبی قوی و بسیار دقیق که از مواد خاصی ساخته شده بود مقابل پاجروی مغنیه کار گذاشته شد. این بمب همانند ترور حریری یک محله را ویران نکرد ولی از مدلی بود و طوری ساخته شده بود که موج انفجار خود را با هزاران گلوله پلاستیکی فقط به سمت اتومبیل مغنیه شلیک کرده است. انیس نقاش می گوید تکنیک کار گذاشتن بمب و گلوله های به کار رفته در مواد آن اسرائیلی است.
از سال 1983و پس از کشته شدن بیش از350 نفر در انفجار مقر تفنگداران امریکایی، سفارت امریکا و محل اقامت سربازان حافظ صلح فرانسوی نام مغنیه در کنار شبحی به نام جهاد اسلامی همواره مطرح بود. در حالی که همه دستگاه های اطلاعاتی امنیتی خاورمیانه به علاوه موساد و CIA هیچ ردی از او نداشتند این شبح، مدیریت بحران گروگانگیری لبنان را بین سال های 1982تا 1992 به عهده داشت که طی آن 96 نفر از21 کشور به گروگان گرفته شدند که 25 نفر آنها امریکایی بودند. از قضا ویلیام باکلی رئیس CIA در خاورمیانه یکی از این گروگان ها بود که جان سالم به در نبرد. مغنیه هفته دوم ماه ژوئن 1985 حوالی ظهر با دوستانش از عبور می کردند که به او اطلاع داده شد بلیت او برای پرواز به مالزی آماده شده است. او پس از چند توقف از آتن سردرآورد. همان روز پرواز 847 TWA به مقصد رم ربوده شد و برای سه روز بین بیروت و الجزیره سرگردان بود.
یک مسافر امریکایی پرواز کشته شد و پس از چند روز 39 نفر از مسافران به عنوان گروگان ناگهان در محله های جنوب بیروت ناپدید شدند.
طی یک معامله گروگان ها به ارتش لبنان تحویل و دو هفته بعد در دمشق آزاد شدند، اما در ازای آزادی آنان اسرائیل 735 زندانی شیعه لبنانی را آزاد کرد. برای حدود ده سال گروگان های اروپایی و امریکایی در لبنان با زندانیان فلسطینی و لبنانی مبادله شدند. ولی باز هم عکس یا ردپایی از عماد مغنیه پیدا نشد که با سایه انگشت های خود گروگان می گرفت و آنها را معامله می کرد. اساساً نام و رد مغنیه از همه دفاتر و دوایر اداری لبنان پاک شده است و عملاً کسی با چنین مشخصاتی در اسناد رسمی وجود ندارد.
عماد مغنیه هرگاه از یک در وارد می شد از در دیگر خارج می شد، هیچ گاه قرارهای خود را با تلفن هماهنگ نکرد، در هیچ مصاحبه یی حضور نداشت، ماشین خود را هر روز عوض می کرد و به جز چند نفر از نزدیکان که به آنان اعتماد داشت کسی در جریان رفت و آمد او قرار نمی گرفت. تقریباً روزهای زندگی خود را بین بیروت تقسیم کرده بود و هیچ گاه دو بار در یک خانه ساکن نمی شد.برای تشکیلات امنیتی حزب الله عماد مغنیه به عنوان فرمانده عملیات برون مرزی تشکیلات فقط تداعی کننده سکوت بود و عملاً سال ها بود که هیچ منبع و مقام حزب الله اشاره یی به نام او نداشته است.با اوصافی که گفته شد به تدریج این حقیقت وحشتناک شکل می گیرد که چه کسی یا کسانی پشت پرده ترور مغنیه قرار دارند؛ حقیقتی که از خود ترور هولناک تر است.

*نقش سوریه
بمب گذاری در خیابانی که سازمان اطلاعات و امنیت سوریه در آن قرار دارد سوری ها را پیش از هر کشور دیگری در مظان اتهام قرار می دهد. دولت سوریه در حال حاضر به شدت در معرض فشار بین المللی قرار دارد و پرونده ترور رفیق حریری در آستانه بازگشایی قرار دارد. مشارکت دمشق در ترور احتمالی مرد شماره دو حزب الله این رژیم را در معرض خطری جدی قرار می دهد که مقابله با آن از توان ملی این کشور خارج است. دمشق همواره در معرض این اتهام قرار داشته است که بازیگر نقش هایی است که تهران یا حزب الله سناریوی آن را تدوین می کنند. همین امر بر آسیب پذیری دمشق برای مشارکت یا مداخله در شهادت مغنیه می افزاید. از سویی مداخله سوریه لزوماً به مفهوم کار گذاشتن بمب بر سر راه عماد مغنیه نیست. افشای هویت مغنیه یا حتی افشای مبادی ورودی مغنیه برای موساد و کسانی که روابطی با موساد دارند تفاوت چندانی با انفجار بمب بر سر راه او ندارد. اگر چند نفر از عالی ترین مقام های امنیتی سوریه و بشار اسد بر سر شکار مغنیه به توافق نرسیده باشند، بعید نیست عواملی از تشکیلات امنیتی سوریه که در جریان هویت و حضور مغنیه قرار داشتند همزمان برای تشکیلات امنیتی دیگری نیز جاسوسی کرده باشند. با این حال یک نکته احتمال مداخله سوری ها را کمرنگ می کند و آن اینکه بنابر برخی شواهد مقام های سوری تا فردای انفجار از هویت کسی که در انفجار اتومبیل ترور شده بود، اطلاعی نداشتند. ظاهراً چند نفر از نظامیان حزب الله نیز که او را در جلسه با جهاد اسلامی همراهی می کردند نمی دانستند یکی از همراهان شان فرمانده عملیات برون مرزی تشکیلات حزب الله است. به گفته انیس نقاش همراهان مغنیه در وهله اول فقط در این حد می دانسته اند که فرد مورد نظر از فرماندهان نظامی حزب الله است. با این حال کسانی که آن بمب ویژه را در مسیر عماد مغنیه کار گذاشتند دقیقاً می دانستند هویت اصلی آن کسی که با اوراق شناسایی جعلی در دمشق توقف کرده چه بوده است.
واقعیت تکان دهنده تر پشت شهادت مغنیه این است که اگر بتوان مرد مخفی تشکیلات امنیتی حزب الله را که سال هاست هیچ عکسی از او در جایی دیده نشده شکار کرد، قطعاً می توانند به سید حسن نصرالله رهبر حزب الله و خالد مشعل رئیس شاخه سیاسی حماس نیز که در دمشق اقامت دارد دست یابند.. چندین ماه پیش بمب افکن های اسرائیلی بدون اینکه شناسایی شوند موفق به بمباران یک مرکز فعالیت اتمی سوریه شدند. بمباران فوق و ترور مغنیه موجب شرمندگی نظام سیاسی بشار اسد شده است.
بنابر اطلاعاتی که شبکه خبری الجزیره آن را ارائه کرده است سه نفر از اعضای موساد که دونفر از آنان پاسپورت جعلی یکی از کشورهای دوست داشته اند یک روز قبل وارد سوریه شدند و پس از انجام ترور بدون هیچ مانعی خاک سوریه را ترک کردند. در صورتی که فقط بخشی از اخبار و اطلاعات فوق صحت داشته باشد می توان به این نتیجه رسید که در حال حاضر سوریه ناامن ترین کشور خاورمیانه برای فعالان سیاسی و به عبارتی بارانداز دستگاه های امنیتی برای شناسایی و خرید و فروش مقام های امنیتی است.

* اسرائیل و احتمال ترور حاج رضوان
در صورتی که اسرائیل مسوول شهادت مغنیه باشد در آن صورت موساد توانسته است با شکستن سیستم حفاظت اطلاعات حزب الله عملاً در حزب الله نفوذ کند. حزب الله بخش ویژه ای برای تامین محافظان، حفاظت از مسوولان، حفاظت از سیستم اطلاعاتی و جمع آوری اطلاعات برای تشکیلات خود دارد .برخی منابع معتقدند رسوخ به دستگاه اطلاعات و امنیت سوریه سال هاست که انجام شده و شاید رسوخ احتمالی به تشکیلات امنیتی حزب الله از آن طریق صورت گرفته باشد. هرچند نحوه بمب گذاری و مواد منفجره به کار گرفته شده از دید برخی شکی باقی نمی گذارد که موساد تکمه الکتریکی فعال شدن سوییچ بمب را فشار داده است .

* حزب الله
گره ترور رفیق حریری و شمار دیگری از سیاستمداران لبنان هنوز گشوده نشده است. شهادت مغنیه به عنوان عالی ترین مقام اطلاعاتی امنیتی جهان عرب گره دیگری بر بحران های کور خاورمیانه افزود. دامنه این بحران سوریه، لبنان و حزب الله را رها نخواهد کرد و شاید تاریخ سیاسی سیاسی سوریه - لبنان و روابط آنها با اسرائیل را از این به بعد، باید به قبل و بعد از شهادت مغنیه تقسیم کرد.

مرتبط با

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[علی ابولیان | لینک ]

چهارشنبه 16 مرداد 1387 - 09:08 ق.ظ


گمشده



[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[علی ابولیان | لینک ]

جمعه 11 مرداد 1387 - 05:08 ق.ظ


راهیان نور
[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[علی ابولیان | لینک ]

جمعه 11 مرداد 1387 - 04:08 ق.ظ


 
پشت خاکریز نشسته‌ام. آفتاب دارد غروب می‌کند. صدای خش خش همیشگی دمپایی روی سنگریزه‌های محوطه شنیده می‌شود و بعد صدای هیاهوی بچه‌ها که فوتبال بازی می‌کنند. بیسیم را خاموش می‌کنم. کاغذی را بر می‌دارم و می‌گذارم روبرویم. اسم بچه‌ها را یکی یکی می‌نویسم.

نامهنامه‌های مرتضی را می‌گذارم روبرویم. خوب چسبانده نشده‌اند. درهایشان باز است. نامه را می‌کشم بیرون...

 

 

 

 

 

سرم را تکیه می‌دهم به گونی‌های پشت سرم. پاهایم را دراز می‌کنم. فانوسی کم رنگ در سنگر روشن است. لباس غواصی چسبیده به تنم و کم کم دارم عرق می‌کنم. بلند می‌شوم و لباسم را که مملو از گل و لای است در می‌آورم و لباس خاکی رنگی را تن می‌کنم. یک جفت فین غواصی به دیوار آویزان است. اشنوگر کنارم افتاده است و من بی‌رمق دوباره می‌نشینم. پاهایم درد می‌کند و کف دستانم می‌سوزد. کم کم دارد صبح می‌شود. سرم را می‌گذارم روی زمین و دراز می‌کشم.

 

نمی دانم چقدر طول می‌کشد تا از سر و صدای بیرون بیدار می‌شوم. چادر سنگر کنار می‌رود، مهدی با ساکی در دست وارد می‌شود. ساک را می‌گذارد روی زمین و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آید، می‌گوید:"گفتند بدهم به شما. نامه‌های بچه‌هاست که توی این مدت رسیده..." این را می‌گوید و می‌رود.

 

ساک را می‌کشم سمت خودم. هفت ماه است از خانواده‌ام بی‌اطلاعم. زیپ ساک را باز می‌کنم و نامه‌ها را می‌ریزم روی زمین. تلی از نامه روبرویم جمع می‌شود. دستم را لای نامه‌ها می‌کنم و دانه دانه می‌چینمشان روی همدیگر. مهدی سماواتی، حسین سعادتی، مرتضی شاکری، مرتضی شاکری، خودم، مرتضی شاکری، مرتضی شاکری....

 

مرتضی چقدر نامه دارد با یک خط ساده و کودکانه. نامه‌های مرتضی را می‌گذارم در یک طرف...

 

پشت خاکریز نشسته‌ام. آفتاب دارد غروب می‌کند. صدای خش خش همیشگی دمپایی روی سنگریزه‌های محوطه شنیده می‌شود و بعد صدای هیاهوی بچه‌ها که فوتبال بازی می‌کنند. بیسیم را خاموش می‌کنم. کاغذی را بر می‌دارم و می‌گذارم روبرویم. اسم بچه‌ها را یکی یکی می‌نویسم.

لیست را به فرماندهی می‌دهم و بر می‌گردم. قرار می‌شود فردای آن روز برای رفتن مهیا شویم.

نامه‌ها را می‌چینم روی همدیگر. دور تا دورم را پاکت‌های نامه گرفته‌اند. می‌خواهند مرا ببلعند. نامه‌های مرتضی را می‌گذارم در یک طرف...

 

بعد از نماز بلندگو را دستم می‌گیرم و شروع می‌کنم به خواندن نام بچه‌ها. مرتضی ردیف سوم نشسته است و به من زل زده است. نام بچه‌ها را یکی یکی می‌خوانم. با خواندن هر نام یک نفر بلند می‌شود و به طرف سنگرش می‌رود. نمی خواهم چشمم به مرتضی بیفتد، ولی نگاهش را از من نمی گیرد. خواندن لیست تمام می‌شود و بچه‌ها نمازخانه را ترک می‌کنند. من هم پشت سرشان حرکت می‌کنم.

 

دستی به شانه‌ام می‌خورد. مرتضی است:"آقا رسول کار خودت رو کردی دیگه. اسم ما رو رد نکردی، آره؟! دمت گرم!‌ رسم رفاقت رو خوب به جا آوردی."

 

رویم را برمی گردانم و به راه خودم ادامه می‌دهم. مرتضی جلویم می‌ایستد. صورتش سرخ شده و لبانش می‌لرزد:"یک عمره منتظریم عملیات بشه ما هم بریم جلو، حالا که داره عملیات می‌شه، ‌این وضعمونه آره..."

 

گفتم:"عملیاتی در کار نیست. اینا یک مدت می‌روند یک محور دیگه تو هم نمی خواد بری."

 

ـ"اگه عملیات نیست پس چرا خودت داری می‌ری؟ فکر کردی با بچه طرفی! مثلا بچه محلیم..."

 

حریفش نمی شوم. صدایم را بالا می‌برم:"آقای شاکری، ‌مثل اینکه شما، ‌سلسله مراتب حالیت نمی شه، ‌بفرستمت بری دوباره آموزش ببینی."

 

حالا دیگر بچه‌ها دورمان جمع شده‌اند. مرتضی با آن چشمان مشکی اش که حالا سفیدی‌اش به سرخی زده است، نگاهی می‌کند و می‌رود.

 

عصر بچه‌ها سوار کامیونها می‌شوند و بعد از چند ساعتی می‌رسیم به محل مورد نظر. بچه‌ها یکی یکی پیاده می‌شوند. از توی آینه ماشین مرتضی را می‌بینم که از کامیون عقبی پیاده می‌شود.

 

به سرعت پیاده می‌شوم و یقه اش را می‌گیرم:"به اجازه کی سر تو انداختی پایین و اومدی. فکر کردی باهات پدر کشتگی دارم. ما اومدیم اینجا آموزش غواصی ببینیم. احتمالا شش هفت ماه طول می‌کشه. گفتند هیچ احدی از این جمع حق رفتن به مرخصی رو نداره. حق نوشتن نامه یا دریافت نامه رو نداره..."

 

همانطور که سرش پایین بود گفت:"خوب منم مثل بقیه."

 

با عصبانیت گفتم:"بقیه مثل تو نیستند..."

 

آرام سرش را بلند کرد و گفت:"شایدم باشند..."

 

نامه‌های مرتضی را می‌گذارم روبرویم. خوب چسبانده نشده‌اند. درهایشان باز است. نامه را می‌کشم بیرون. نامه با خطی کودکانه نوشته شده:

 

سلام به بابا مرتضی

 

بابایی ،‌تو دیگه ما را دوست نداری که نمی یای. آقای باقری دیروز اومده بود. کلی سر مامان داد زد که اجاره اش را بدهد. مامان هم فقط گریه کرد. تو رو به خدا زودتر بیا.

 

زینب

 

زیرش هم یک خانه کشیده بود با یک مرد چوب به دست. نامه را می‌گذارم سر جایش. نامه بعدی را بر می‌دارم.

 

سلام به بابا مرتضی بد

 

دیروز آقای باقری اساس را ریخت تو کوچه. مامان خیلی گریه کرد. دایی اومد و ما را آورد به خانه شان. ولی زن دایی قهر کرد.

 

بابا مرتضی بد، من اینجا را دوست ندارم. چرا نمی آیی؟ مامان خیلی غصه می‌خورد. زودتر بیا.

 

زینب

 

نامه بعدی را بر می‌دارم. تویش پر است از گل‌های خشک شده.

 

سلام به بدترین بابای دنیا

 

دیگه دوستت ندارم چون تو هم ما رو دوست نداری. قهرقهر تا روز قیامت.

 

ولی مامان گفته برایت نامه بنویسم و این گلها را برایت بفرستم. ولی اصلا اصلا من نچیدمشون و اصلا هم تو دستام تیغ نرفت. مامان هر روز در خانه کلی قند می‌شکند و می‌فروشد.

 

زن دایی هم دیروز به من گفت: بابات دیگه نمی آد. من هم از عصبانیت کفشهاش رو تو جوب انداختم. زن دایی زن بدی است. با مامان هم همیشه دعوا می‌کند. مامان شبها گریه می‌کند.

 

دیگر دوستت ندارم.

 

زینب

 

نامه‌ها را یکی یکی می‌خوانم. اشک از چشمانم سرازیر می‌شود و می‌چکد روی نامه‌ها. بدنم می‌لرزد. سرم را می‌گیرم و دراز می‌کشم بین نامه‌ها.

 

جملات زینب جلوی چشمانم رژه می‌روند. حالا من مانده‌ام با مرتضایی که حتی جنازه ندارد تا به خانواده اش تحویل بدهم..

نویسنده :اسماعیل نژاد

منبع:سایت راویان نور




مرتبط با

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[علی ابولیان | لینک ]
نوشته های پیشین ...